هیچی ,خودت ,اتاق ,داری ,مادرت ,یادت ,هیچی یادت ,دوست داری ,هیچی یادم ,ادمای زندگی

 اگه یه روز صبح بیدار بشی هیچی یادت نیاد چی می شه مثلا فرداش امتحان هم داشته باشی فکر کن بابات بگه پاشو دیگه سرویست جلو دره تو گریه کنی و بگی  هیچی یادم نمی یاد من کجام شما ؟با توجه به شناختی که من از پدر و مادرا دارم به زور سوار ماشینت می کنن تو بیچاره نمی دونی کلاس چندمی امتحانت چیه یا حتی اسمت چیه ظهر با همون ماشین که به سختی پیداش کردی به خونه برگردی زنگ خونه رو اشتباه بزنی همین جوری توی محوطه بشینی  گریه ات بگیره امروز هیچ کس تو رو باور نکرد که تو هیچی یادت نمی یاد و با همه غریبه ایی به جز خودت که حتی یادت نمی یاد چی هستی کسی رو نداری اره همه سعی می کنن مسخره ات کنن  باورت نکنن که تو واقعا درمونده  و سرگردونی حالا اگه باورت کنن تنها دل داریشون به تو چی می تونه باشه بهتر که هیچی یادت می یاد راحت باش دوباره زندگی رو بساز خوب اخه خاطرات خوش و ادمای زندگی ایم همراه با خاطرات بد و ادمای پست فطرت زندگی ایم دفن شدن ای کاش می شد فقط اونا رو نجات داد ساعت چهار عصر پدر و مادرت از خونه بیرون زدن نگرانن تو رو می بینن که داری از گریه می لرزی دوباره توی چشماشون نگاه می کنی و می گی من هیچی یادم نمی یاد این بار واقعا همه چیز روشن می شه مرد غریبه سعی می کنه بغلت کنه اما تو خودت رو کنار می کشی مرد غریبه با تموم غرورش گریه اش گرفته زن غریبه اروم بهت نزدیک می شه تو یهویی خودت رو می ندازی توی بغلش دوست داری فریاد بکشی  من کی هستم اما  صدات در نمی یاد فوری از یه دکتر به نام مغز وقت می گیرن تموم مدت مرد غریبه نگران زیر چشمی نگات می کنه و هیچ اصراری برای نزدیک شدن نداره به مطب می رسین یک ساعت طول می کشه تا نوبتون بشه با این که مورد خیلی اضطراریه وارد اتاق دکتر می شی به نظر دکتر تو یه مورد نادری دفترچه بیمه ایت رو خط خطی می کنه  از سرت عکس می گیرن هر کاری که لازم باشه اما هیچی معلوم نیست حالا دکترای زیادی دور و بر عکست می گردن نظر می دن هیچ کدوم به راه حل دقیقی نمی رسن یکیشون می گه درست مثل کوری می مونه یه روز صبح مردم شهر بیدار می شن و می بینن هیچی نمی بینن همه جا سفیده تو حال مردم شهر رو می فهمی شاید قبلا این کتاب رو خونده باشی ولی الان هیچی یادت نمی یاد همه ی دکتر ها به پدر و مادرت دل داری می دن می رین خونه هنوز به پدر و مادرت می گی خانوم و اقا اونا با نگاه زجر اوری نگات می کنن سعی می کنن همه چیز اشنا به نظرت بیاد اما نه فایده نداره همه ی این ها حالت رو بهم می زنه اون قدر پریشونی که حتی یه درصد هم به ذهنشون نمی رسه داری بهشون دروغ می گی بی هوا  می ری   اتاقت اما مادرت با ملایمت سعی می کنه بهت بفهمونه این اتاق تو نیست اون یکی اتاق توئه چشمات رو می بندی موبایل رو روشن می کنی متاسفانه رمز داره سعی می کنه بازش کنی ولی نمی شه ضبط رو روشن می کنی اهنگ ملایمی پخش می شه  تو اتاق می گردی همه کتاب ها و دفتر ها رو زیر رو می کنی اما هیچ نوشته ایی پیدا نمی کنه توی این اتاق جز عدد چیزی نیست از شواهد به دست اومده تو یه ریاضی دان هستی که در مورد هیچ چیز خودت با کلمه ها حرف نزدی انگار اعداد این کار رو کردن دوست داری این جور فکر کنی ولی همه ی این ها یک سری محاسبات ساده هستن پنجره رو باز می کنی یه ساز دهنی کنار پنجره هست چشمات رو می بندی ساز می زنی یه احساس خاصی داری قشنگ هم می زنی دست خودت نیست پدر و مادرت سراسینه می یان داخل اتاقت پدرت می گه منو یادت می یاد من پدرتم بگو دیگه با شرمساری سرت رو تکون می دی یعنی نه پدر و مادرت نا امید در اتاق رو می بندن تو به ساز زدن ادامه می دی صدایی از پایین می یاد یه مرد سیاه پوش که برات دست تکون می ده  این دیگه کیه خودت هم نمی دونی پنجره رو می بندی خسته چشمات رو می بندی با خودت می گی امروز هر چند بد بود ولی می خوام فراموشش نکنم شاید قراره زندگی من از امروز شروع بشه  

منبع اصلی مطلب : تراوشات خطرناک
برچسب ها : هیچی ,خودت ,اتاق ,داری ,مادرت ,یادت ,هیچی یادت ,دوست داری ,هیچی یادم ,ادمای زندگی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : گمشده ایی خود نمی دانی