خلبان ,دوست ,دوست داشتم
امروز زیر درختان پاییز قدم می گذارم به هواپیمایی که در اسمان می گذرد نگاه می کنم حسرت نوک بینی ام را می سوزاند از همان دختربچگی دوست داشتم خلبان شوم عاشق اسمان و رسیدن به ان بودم یک بار هم با شجاعت گفتم می خواهم خلبان شوم اری من یک دختر بچه ی شش ساله بودم که دوست داشت خلبان شود پسرک پیش دبستانی گفت دختر خلبان نمی شود نمی دانم ان لحظه چه گفتم اما دوست داشتم با مشت بکوبمش به دیوار اخر به او چه ربطی داشت از ان به بعد با ارزو ها ی بزرگم تنها امده ام در بین دنیای مردانی که اگر رویاهایت از حد زنانگی ات بیشتر باشد مانند یک حامی دل سوز تصمیم دارند منصرفت کنند به هر شکلی گاهی یک مرد با کروات عطر تلخ کاپیتان یک مرد خاص یا یک مرد با لهجه ی مرد های معمولی اری هیجده سال گذشت و برای هیچ مردی شاید ان چنان عطش نداشتم من نگاه می کنم به گذشته های دور دخترک لج بازی بودم که فقط سعی می کردم به همه ی مرد ها نشان دهم قوی هستم و بدترین و لعنتی ترین خاطراتم این بود که جلوی مردها ی غریبه گریه کرده ام گستاخ بودم به شدت مادرم را می ترساندم بنابراین زنجیر ظریف دور گردنم انداخت به زیور و الات تا ساکت و سر به زیر باشم هنوز می ترسد کابوسش این است که من دست اخر به خاطر بی پروایی هایم که هنوز نیمه روشن اند به خاطر عصیانگری هایم که ته انگشتی مانده اند زندان سیاسی شوم تلاش می کند مرا در اغوشش داشته باشد از دیوانگی سر براورده در چشم سیاهم واهمه دارد حق دارد اگر این چنین نمی کرد دختری سر به زیرو مظلومی مانند من نداشت اخ گستاخی این موجود زیبا هم برای مردها دل نشین است و وسیله ایی برای شاد کردن حال افسرده شان تصمیم گرفتم یک زن ساکت و نجیب مبارز باشم بلور های غرور از پرتو های نگاهم ببارد
منبع اصلی مطلب : تراوشات خطرناک
برچسب ها : خلبان ,دوست ,دوست داشتم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : یواش گستاخ شویم